
تازه خواندن عروسک ساز مریم صابری را شروع کرده ام. آن را از لینک خوابگرد دانلود کرده ام و بعد از تمام شدن شب یک شب دو، می خواهم به همان صورت بخوانمش. روزی چند صفحه، پای کامپیوتر، زنگ تفریح، جایزه.
الان کمتر از 30 صفحه اش را خوانده ام و قضاوت در موردش خیلی زود است.
شکل بسیار مرتب و فونت های خوب و مناسب و... اینها را می توانم ولی با همین چند صفحه هم بگویم و همینطور طرح روی جلد جذاب آن را.
چند جا توصیفات خیلی خوبی داشته. به خصوص آن جا که، در همان صفحات اول در مورد دوختن عروسکش می نویسد و آن پای عروسک که:
« لنگ سرمه ای اش هم حسابی کلافه ام کرده... سه بار بریده ام. بس که باریک است و طولانی تا پنبه تپانش می کنم پارچه اش ریش می شود. درزش از یک جا وا می رود و پنبه اش می زند بیرون. »
برای من که در سن و سالی البته کمتر از شانزده سالگی، یکی از بزرگترین علایقم عروسک دوزی بوده، چقدر این مشکل آشناست. انگار پرت شدم به همان ده دوازده سالگی و بخش دشوار دوختن دست و پاهای باریک عروسک.
..................................
بعضی وقت ها هم اصلا می مانم چه چیز این پسره ی لق لقو این دختر را روز به روز خوش بوتر و شیک پوش تر می کند...
..................................
اولین بار وقتی عکس آوریل لاون را روی دیوار اتاقم دید گفت: « خب طبیعی است... زندگی آدم در شانزده سالگی درست از وسط کلیشه ها می گذرد.»
از وقتی شانزده ساله شده ام به شانزده سالگی ام زیاد گیر می دهد. هر بار چت کردنم را می بیند شعر من در آوردی اش را با صدای بلند دکلمه می کند « آه شانزده سالگی ها... آه عاشقیت های اینترنتی ها»
..................................
الان هم مامان توی تختش خوابیده. با پیراهن گل دار بی آستینی که دیروز تنش کرده ام و موهای کاموایی که قبل از خواب برایش گیس بافته ام. ساسان کاری به این بچه بازیهای من ندارد. حتا شده یکی دو باری خودش صبح مامان را برداشته و نشانده روی کابینت کنار گاز و کتری در حال جوش. بابا البته بیشتر وقت ها سر کار است... توی کمد.
..................................
...اصلا مخابرات زندگی اش از همین آرزوهای یامفت دخترهایی مثل من می گذرد...
درباره اش بیشتر خواهم نوشت.