تبليغاتX
پرانتز

 

خب گاهی اینجوری می شود دیگر. که آدم در شبی که از دست بعضیها دلگیر است و دلش به دستشان شکسته، بیاید و گزارش نمایشگاه کتابی را بنویسد که تمام شده. گاهی اینجوری می شود خب. که آدم به هر چیزی دست می آویزد که بعضی بی انصافیها و نامردی ها را فراموش کند. حتی برای لحظه ای.

سه شنبه – نشر چشمه

فکر نمی کردم استقبال از نمایشگاه نشر چشمه این طور باشد. دست کم در آن یک ساعتی که من آنجا بودم، ازدحام بود در آن کتابفروشی دوست داشتنی ِ زیر پل کریم خان. حالا نمی دانم آن ازدحامی که من دیدم زیاد بود یا نه. یعنی از نظر خودشان هم خوب بوده یا نه.

20 درصد تخفیف برای کتابهای نشر چشمه در نظر گرفته بودند.

این هم لیست خرید:

ابله – داستایوفسکی ( ترجمه ی سروش حبیبی )

یکی مثل همه – فیلیپ راث

تصادف شبانه – پاتریک مودیانو

معرکه – لوئی فردینان سلین

لی لی و مایاکوفسکی - بنگت یانگفلت

 

ویژه : حضور سروش صحت و پیمان خاکسار.

ویژه تر: نمی نویسمش! خنده دار است.

 

پنجشنبه – نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

با حضور در نمایشگاه نشر چشمه یک دفعه دلم نمایشگاه کتاب را هم خواست و علی رغم این که هر دفعه که رفتم مصلی،  فکر کردم این آخرین بار است، باز هم پنجشنبه راه افتادم سمت نمایشگاه. خب شلوغی نمایشگاه و تهویه و همه ی مشکلات دیگر که چیز جدیدی نیست. بوده و این بار هم بود.

اما خریدهای من:

هنر سیر و سفر – آلن دو باتن

آلیس – یودیت هرمان

گاوخونی – جعفر مدرس صادقی

فرزندان سانچز – اسکار لوئیس

 

ویژه : صبر و حوصله و خوش رویی یوسف علیخانی در غرفه ی نشر آموت. طوری که دلم خواست کتابهایش را بخوانم! جزء آدمهایی بود که دیدنشان تاثیر مثبت گذاشت روی من. قبلا فقط عکسهایش را توی تادانه دیده بودم. بر عکس برخورد بد آدمهای غرفه ی نشر افق.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:11 توسط |

 

سلام آقای صدا...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:18 توسط |

کسی که بودنش برایم همه آرامش ست اما خودش روی آرامش را نمی بیند از بس نگران است همیشه

کسی که فکر کردن به رنج و دردش، غم عالم را به دلم هوار می کند

کسی که فکر و ذکر و خوشی و غم و کار و زندگی اش، با اندیشه ی ما گره خورده

کسی که ...

آخ ... مامان! عزیز دلم چطور می توانی با بار زندگی ما روی دوشت، با غم ما توی دلت، با نگرانی ما در چشمت... با این همه سختی، زندگی را تحمل کنی؟

ولی لطفا به خاطر ما، با همه ی این سختیها طاقت بیاور. باش. همیشه باش.

روزت مبارک. می دانم که برایت چیزی با ارزش تر و مهم تر از لبخند و خوشی ما نیست. پس همه ی لبخندهای من تقدیم به تو. همه ی خنده های زورکی ام.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:49 توسط |

 

به خاطر بغض فریدون جیرانی، عدد ۷ را به ۲۰۰۰۰۳۳۷ می فرستم.

 

یاد اون دیالوگه توی اون فیلمه افتادم. نه دیالوگه را دقیق یادمه، نه اصلا فیلم را که چی بود. یه چیزی بود تو مایه های این که یه کسایی یواش یواش دارند همه جا رو می گیرن. خب گاهی نقل به مضمون اینجوری هم می شود دیگر.

 

 پ.ن. این پست هیچ ربطی به پست پایین ندارد. پست پایین راجع به سریال همان کهکشانی هاست.

پ.ن.۲. نه اینکه من از برنامه ی جیرانی خیلی خوشم بیاید. اتفاقا کلی هم انتقاد دارم به هفت. موضوع سر مظلوم واقع شدنهاست و بی انصافی ها و خیلی چیزهای دیگر. هر چند چه آدمهایی که در این برنامه مظلوم واقع شدند و شدند آماج بی انصافی ها و ... .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:22 توسط |

 

بالاخره سریال ستاره های پوشالی هم تمام شد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:15 توسط |

 

تکراری ست ولی:

شب دراز است و قلندر بیدار...

 

شاید این جمله را نوشتم و گذاشتم بالای سرم و هر کس هر چی گفت به بالای سرم اشاره کردم.

آره...

شب دراز است و قلندر بیدار.

باور کنید این جمله خاصیت فوق العاده آرامش دهنده ای دارد. هر وقت مورد بی انصافی قرار گرفتید، بی رحمانه قضاوت شدید، یا هر چی... بنویسیدش یک جایی. بعد که پرده ها کنار رفت، دیدن دوباره اش آنجا بدجوری سرخوشتان می کند.

باور کنید. امتحان کنید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:10 توسط |

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن. این منم توی این لحظه. یه خط خالی و بی تفاوت. از آن وقتهایی ست که حتی نمی دانم چه ام شده.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:21 توسط |

آری شاید رسالت من هم این باشد... نه آن چیزی که دلم می خواهد.

شاید تقدیر من این باشد.

اصلا مگر چند نفر از رسولان تاریخ، عاشق رسالتشان بوده اند تا به حال، که من این قدر برای دوست داشتن رسالت زندگی شخصی ام سخت می گیرم.

 

...هیچی نیست. هذیان بود فقط.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:18 توسط |

 

 

حالا می فهمم چرا باید از شهر بریم، دیگه کسی نمونده که بجنگه.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:39 توسط |

نگاهش می کنم. مغرور نگاهم می کند و آرام و بی تفاوت رویش را بر می گرداند. لبخند می زنم. شاید در نظر اول خیلی زیبا نباشد. من اما نمی توانم نگاه و لبخندم را بردارم. متوجه شده ولی اصلا نگاهم نمی کند. دقت که می کنم، می بینم ناز و تو دل بروست. نه از آنها که یک دفعه توی چشمت بزند و بعد دلزده ات کند. از آنهاست که نم نمک به دل می نشیند و سخت از یاد می رود. وسوسه می شوم به مادرش بگویم. اما غرور و بی تفاوتی دختر توجهم را فعلا جلب کرده. انگار خودم هستم. خود این سنی ام. دختر نخست وزیر! همان لقبی که عمه ها و مادربزرگ به من داده بودند. بس که به نظرشان مغرور بودم و ... آخر دختر بچه ی پنج شش ساله و این همه غرور!

دختر بچه هنوز قصد ندارد جواب توجهم را بدهد. بالاخره بر می گردم و به مادرش می گویم: دختر خیلی نازی دارید.

جا می خورد و بعد با مکث لبخند می زند و آرام چیزی می گوید. انگار تشکر.

نمی گویم که دخترتان مرا برد به بیست و چند سال پیش. همان وقتی که دختر نخست وزیر بودم.

و نمی گویم ممنون که دخترتان برای چند دقیقه ای حالم را خوب کرد.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:38 توسط |

... درین دنیا

خوب بودن - به خدا - سهل ترین کار است

و نمی دانم،

که چرا انسان،

تا این حد،

با خوبی

بیگانه است؟

                                                             فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:37 توسط |

دوست داشتم شما را خوشحال و با نشاط کنم. اما حالا باید روحیه ی خودم را قوی کنم. البته من حالا سعادتمندتر از آن هستم که حتی خیالش را می کردم. با این حال اندوهی در قلب خود احساس می کنم. چون می ترسم مبادا بلایی سر شما بیاید.

پیش از این من می توانستم موجودی بی حس و بی توجه باشم، چون چیز گرانبهایی نداشتم که به خاطر آن حواسم را جمع کنم و به دقت از آن مراقبت نمایم. اما حالا من نگرانی بسیار عظیمی دارم که تا آخر عمر ادامه خواهد داشت. در تمام لحظاتی که دور از من هستید مدام نگران این خواهم بودکه مبادا اتومبیلی شما را زیر بگیرد و یا اینکه مبادا تیر و تخته ای روی سر شما بیفتد، یا اینکه مبادا میکروبی وارد تن شما بشود.

آرامش اندیشه من برای همیشه از من دور شده است. اما به هر حال، من چندان اهمیتی به آرامش خشک و خالی نمی دهم.

بابا لنگ دراز – جین وبستر

 

 

* اثر Gerhard Richter

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:49 توسط |

چه اسفندها... آه
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می‌رسی
                           از همین راه...

                                                      قیصر امین‌پور

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:29 توسط |

هوم.

دوباره نزدیک نیمه ی اردیبهشت شده و... دل من هوایی شده...

نیمه های اردیبهشت سالهای پیش، یعنی کمی پیش تر از سالهای پیش، مشغولیت بزرگ من نمایشگاه کتاب بود. همان نمایشگاه ِ حالا دیگر خاطره انگیزِ محل دائمی نمایشگاه های بین المللی. همان که دیگر جزء نوستالژی هایمان شده. مگر می شد اردیبهشت باشد و نمایشگاه باشد و من اوقات فراقت داشته باشم!

شد.

کردند.

همه ی خوشی اردیبهشتهای ما را نابود کردند.

دو سه سالی این یکی نمایشگاهه رفتم. آن قدر بد بود که من ِ عاشق کتابگردی را از هر چی نمایشگاه کتاب رفتن دلزده کرد.

پارسال هر چه به خودم تلقین کردم، نمایشگاست. نمایشگاست. هی! نمایشگاست. هر چه کتابگردیهای سالهای پیش را، همانها که در مسیر سالنهای نمایشگاه قبلیه از پا می افتادیم اما دست نمی کشیدیم، توی ذهنم می آوردم، فایده نداشت. نرفتم و حسرتی هم نخوردم.

امسال اما ذوق و شوق دارم. عزمم را جمع کرده ام. تازه هی پیشنهاد هم می دهم به همه. نمایشگاه ِ نایس و جذاب ِ بدون خستگی. بدون از کت و کول افتادن. بدون بوهای ناخوشایند و مدام تنه خوردن.

امسال مسیر نمایشگاه عوض شده.

ولیعصر یا هفت تیر فرقی نداره. بعدش خیابان کریم خان. زیر پل. نبش میرزای شیرازی.

کتابفروشی ِ همیشه دوست داشتنیِ نشر چشمه.

 پ.ن. کاش همه اطلاع رسانی کنیم: در ایام نمایشگاه کتاب، نمایشگاه دیگری هم در محل کتابفروشی نشر چشمه برقرار است. اصلا انگار یک غرفه ی رویایی برای نشر چشمه. دوست داشتنی و تمیز و ... اما کمی دور از بقیه غرفه های نمایشگاه.

گاهی با خودمان است که اجازه ندهیم از داشته ها  و دوست داشتنی هامان محروممان کنند. هر کس به طریقی. 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:13 توسط |

زیبا...

سی و هشت ساله شد

 

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:5 توسط |

ناتوردشت را دوست ندارم.

یعنی اصلا این که همه هولدن کالفیلد، هولدن کالفیلد می کنند را نمی فهمم. به نظر من، که انگار اصلا موافقی هم ندارد، ناتوردشت یک رمان خیلی خیلی معمولی بود. در طول این سالها هم هر چه خواستم به آن کتاب باریکِ توی کتابخانه ام دل ببندم نشد که نشد. همیشه هم منتظر یک آدم اهل مطالعه ی ناتوردشت نخوانده بودم که بیاید جلوی کتابخانه ام بایستد و من ناتوردشتم را با کمال میل تقدیمش کنم.

برعکس عاشق خداحافظ گری کوپر و لنی هستم. بدجور. ( یادم باشد یک بار درباره اش بنویسم... درباره ی ماداگاسکار، مغولستان خارجی، سرنوشت یونانی و همه ی خل خلی های دیگر لنی )

 

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:24 توسط |

دلبستگیهای آدم که زیاد می شوند، نگرانیهایش هم...

هر عشق و دوست داشتنِ تازه مساوی ست با درد و دردسری تازه.

انگار قرار نیست هیچوقت بهشتی بی دغدغه سهم ما باشد.

 

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:18 توسط |

4 گل توی 15 دقیقه

3 گل توی 8 دقیقه

2 گل توی 2 دقیقه

عطف به همان ماجرای بی نمک زنبور و گل که چند وقتی دوستان پرسپولیسی بدجوری با آن دلشان را خوش کرده بودند.

آن نیز بگذشت...

و این نیز بگذرد....

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:31 توسط |

توی زندگی بعدیم می خواهم یک تایپیست باشم.

به نظر من تایپیستها جزء خوشبخت ترین آدمهای دنیا هستند. کار دوست داشتنی ِ بدون استرس و مسئولیت. می توانی برای خودت آهنگ گوش کنی و دستهایت را با فکر یا بی فکر روی کیبورد حرکت دهی. از آن کارهاست که هر وقت که تمام شود، تمام می شود و هی با تو نمی آید. همه اش پشت سرت نیست.

اگر تایپیست نشدم، مسئول بایگانی هم خوب هست.

آهان، کتابفروشی و کتابداری که آخر جذاب ترین کارهای دنیا هستند. یک روز، وقتی به اندازه ی کافی پول داشتم، توی همین زندگی ام، یک کتابفروشی باز می کنم. از آن کتابفروشی خوبها. از نشر چشمه هم بهتر. طرحش توی ذهنم هست. اصلا، یک بار درباره اش می نویسم.

اگر هیچکدام اینها نشدم... به هر حال مهندس عمران نمی شوم.

حالا اگر از بد حادثه مهندس عمران شدم دوباره، محاسب و طراح نمی شوم. اصلا. استرس و مسئولیتش می کشد آدم را. ترسش هم همیشه پشت سرت هست. هیچوقت رهایت نمی کند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:56 توسط |

دیشب شدیدا دلم خواست یک وبلاگ درست کنم و اسمش را بگذارم اعترافات استاوروگین.

همیشه نیکلای استاوروگین برای من یکی از جذاب ترین شخصیتهای ادبیات بوده. یعنی وقتی توی چهارده سالگی کتاب تسخیرشدگان ( جن زدگان )ِ داستایوفسکی با ترجمه ی علی اصغر خبره زاده را خواندم، رسما عاشقش شدم. علیرغم همه ی رذالتهایش. سه چهار سالی ست که تسخیرشدگان ِ ترجمه ی سروش حبیبی توی کتابخانه ام هست و دوباره خوانی اش را گذاشته ام برای روز مبادا.

دیشب این وبلاگ را درست کردم. البته فعلا اعترافات استاوروگین یک بخش از وبلاگ پرانتز هم هست تا پا بگیرد و مستقل شود برای خودش.

البته این جا، جای اعترافات کوچولوست. نه در حد اعترافات آقای نیکلای ِ استاوروگین!

 

* نام فصل مشهور و جنجالی کتاب تسخیرشدگان داستایوفسکی

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:22 توسط |

 

امروز، سوم اردیبهشت ماه سال نود و یک، قبل از ظهر، اتفاق افتاد.

الان دارم این حس ِ خاص و جدید را یواش یواش مزه مزه می کنم. هنوز غریبه و تازه است. بعد درباره اش خواهم نوشت. بعد که با آن کنار آمدم. با این من ِ جدید و ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:1 توسط |

شما یادتان نمی آید ( همان جملۀ مشهور این روزها )، شاید هم بیاید، یک زمانی که خیلی هم دور نیست، ولی خیلی دور و بعید به نظر می آید، ما sms و CallerID نداشتیم. یعنی وقتی آمدند... چه شور و هیجانی آوردند با خودشان. Sms !!!! انقلابی بود برای خودش. CallerID !!!! فکر کن! می فهمی که کی بهت زنگ زده!!! اولش فقط مخصوص موبایل بود. بعد به تلفنهای ثابت رسید. خب خیلی تلفنها هم آن وقت ها مونیتور نداشتند. یعنی خب، لازم نداشتند. پس بازارِ یک مونیتور جدا که وصل می شد به تلفن برای نشان دادن شماره ها داغ شد. ( چی بود اسمش؟ CallerID بود؟ ) چه دورانی بود! گاهی فکر می کنم: چه دورانی بود قبلش! بدتر بود؟ یا بهتر؟ از هر دو طرف می توان نگاهش کرد. توی ذهن من کفه ی بهتر بودنش سنگین تر است اما. می توانستی گم باشی. بهانه ها برای نبودن جور تر بود. اِ مگه زنگ زده بودی به من؟! حالا دیگر این را هم نمی توان گفت. تازه این تکنولوژی جدیدتر که انگار تماسهای زمان خاموشیِ گوشی را هم نشان می دهد اوضاع و بهانه های حالا را بدتر و سخت تر هم می کند. دیگر گوشی ام خاموش بود هم نمی تواند بهانه باشد چند وقت دیگر.

گاهی فکر می کنم آیندۀ نزدیک دیگر چه چیزهایی برای مان خواهد داشت که بودنشان مثلاً پنج سال دیگر آن قدر بدیهی باشد که حتی تصورِ حالای بدون آنها برای مان سخت باشد.

البته اینها هیچ ربطی به آنچه که می خواستم بنویسم نداشت. همین جوری خودشان آمدند.

یک زمانی کمی دورتر، این DVD ها و CD ها و فلش ها و اینجور چیرها هم نبودند. آن وقتها ( که باز هم می گویم خیلی هم دور نیستند ) اگر فیلمی بود روی این فیلمهای ویدئوییِ VHS بود. دو نوع هم داشتند: کوچک و بزرگ. از نظر زمانی هم 120 دقیقه ای بودند و 180 دقیقه ای. شاید انواع دیگری هم بودند ولی ما ( دور و بری های من لااقل) این ها را استفاده می کردیم. تازه یک زمانی حتی داشتن ویدئو هم خلاف بود. چه برسد به داشتن این فیلمهای VHS. در نتیجه مثل حالا نبود که فیلمهای روز، زودتر از تمام دنیا در کنار خیابانهای تهران عرضه شوند! آن وقتها این طور نبود. باید می گشتی، مثل کیمیا، تا پیدایشان کنی. فیلم روز هم نه. فیلمهای کلاسیک، زیر نویسِ فارسی؟ من که یادم نمی آید. اگر بود همان دوبله های صداهای ماندگار بود یا زبان اصلی. خب البته این ها مربوط به دوران کودکی من هست و ممکن است خاطراتم کمی مخدوش باشد و اطلاعاتم درست نباشد زیاد. جزء اولین خاطرات فیلم بینیِ من بنهور بود. چه لذتی داشت دیدنش. یادم هست دوبار پشت سر هم دیدمش. یعنی نشستم کنار بزرگترها و از اول تا آخر دیدم، بعد یک سری آدم جدید آمدند و قبلی ها پراکنده شدند و فقط من ماندم کنارشان و دوباره فیلم را دیدم. فکر کنم سه ساعته بود. شاید هم بیشتر. تجربه های اولین فیلم بینی های من این گونه بود. یا برنامه های سینمایی تلویزیون. آن وقتها یک برنامه ای بود به نام هنر هفتم. آخرِ شبهای جمعه ( منظورم پنجشنبه شبهاست ) بود انگار. و منِ کودک تا پاسی از شب می نشستم کنار بزرگترها و بین خواب و بیداری فیلم می دیدم. این جوری من از همان کودکی کنار عشق به کتاب، با عشق به سینما بزرگ شدم. و خب چون فیلم نبود، حریصانه به جان مجله های سینمایی می افتادم و می خواندم و می خواندم و می خواندم. از ب ی بسم الله تا آخر ِ آخر. هی نقد فیلم می خواندم. مجله های خانه که تمام می شد که خیلی زود هم تمام می شد، راهی کتابخانه می شدم و کنار آدمهایی که آن جا درس می خواندند من فیلم خوانی می کردم. به یک گنجینۀ دیگر هم راه پیدا کردم. مجله های قدیمی ِ پدرم. مجله های جوانان و تماشا ( مثل سروش حالا مجله ی مخصوص جام جم بود )؛ پر بودند از آنچه که من می خواستم. این بود که من حتی حالا هم بیشتر از فیلم بینی، از فیلم خوانی لذت می برم. و بیشتر از هر چیزی عاشق فیلمهای کلاسیکم. همان ها که در کودکی روی کاغذ با آنها آشنا شدم. مثلاً یکی از ستاره های دوران کودکیِ من ( این که می گویم کودکی یعنی واقعاً کودکی، حداکثرِ حداکثر نه سالگی ) جیمز دین بود. بدون اینکه اصلاً هیچ فیلمی از او دیده باشم. تمام چیزی که از او می دانستم محدود به همان ویژه نامه چند صفحه ای با صفحه ی سیاه و فونتهای سفید توی یکی از مجله های تماشایِ قدیمی پدرم بود. این که این هنرپیشۀ عاصیِ فقید از توی آن صفحاتِ سیاه چرا برایِ من، در آن سن و سال جذابیت داشت، خودم هم درست نمی دانم.

این روزها وقتی به حجم و تعداد فیلمهای ندیده ای که توی هاردم هی زیاد و زیادتر می شوند نگاه می کنم، برایم سخت است درک آن آدمِ آن روزها. هر چند حتی حالا هم سخت لذت فیلم خوانی را بی خیال می شوم.

توی اولین پستهای وبلاگم یک جا نوشته بودم که، در مورد این که چرا لذت فیلم خوانی، گاهی برایم از فیلم بینی هم بیشتر است خواهم نوشت. حالا پیش آمد. دلیلش هم ویژه نامه مخصوص پدرخواندۀ دنیای تصویر است که مدتی ست به وسایلم اضافه شده. که هر شب مقداری از آن را می خوانم. روز اولی که آن را در دست گرفتم برای منی که عاشق پدرخوانده ام ( مخصوصاً قسمت دومش ) مثل دعوت به یک جشن بی کران بود ( سلام آقای غبراییِ فقید با آن اشتباهِ زیبای بی نظیرتان در ترجمه ی نام کتابِ همینگوی ).

 

* یکی از مشهورترین جملات تبلیغی پدرخوانده که در طول فیلم هم چند بار به طریقی، تکرار می شود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:54 توسط |

بعد از مدتها، ( این که می گویم مدتها، یعنی واقعا مدتها ) نشستم و فوتبال اروپایی دیدم و خوشبختانه رئال برد. تیم محبوب سالهای دورم. با آن مربی جذابش.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:32 توسط |

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ی ما. دلم گرفته. و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا. حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم: حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

سروش صحت

پ.ن. دوست گوهر کمیابی ست که باید قدرش را دانست. دوستان ِمن از بزرگترین سرمایه های زندگی ام هستند. البته من روی هر رابطه ای اسم دوستی نمی گذارم. دوستی مقدس تر از این هاست که بشود نامش را روی هر سلام و علیک و رابطه ی نصفه و نیمه ای گذاشت. خیلی مقدس تر از این حرف هاست. دوست یعنی خیلی.

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:21 توسط |

 

باور دارم که زمستان می رود و روسیاهی به ذغال می ماند.

آری. باور دارم.

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:6 توسط |

چشم روی هم گذاشتیم شد اردیبهشت نود و یک.

حتی دیگه شنیدن این قبیل جمله ها هم لوس و بی مزه شده. که حتی اگه کند ذهن ترین ِ موجودات ِ روی زمین هم بودیم باید تا به حال می فهمیدیم که زمان خیلی سریع تر از آن چیزی که توی ذهنمان داریم می گذرد و تمام می شود. ولی انگار عادت کرده ایم که هر روز و هر روز از این موضوعِ بدیهی تعجب کنیم. و تازه تعجب مان را با صدای بلند هم اعلان کنیم. زمان پدیده ی عجیب و غریبی ست که فقط وقتی که شدیدا احتیاج داری که بگذرد و برود.... کنگر می خورد و لنگر می اندازد.

 

ولی خداییش تا چشم روی هم گذاشتیم شد اردیبهشت نود و یک. اصلا نفهمیدیم چی شد!

 

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:22 توسط |

 

می‌خوام از یادتون رفته باشم، از شهرتون رفته باشم، از اتاق‌تون رفته بودم، از تخت‌تون رفته باشم، از دل‌تون از یادتون رفته بودم. بعد؟ هیچ‌چی.. شما بمونید و یه آینه. می‌خوام از تو اون آینه هم رفته باشم. می‌خوام از دست‌تون رفته باشم...

 ( + )

 

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:20 توسط |

ایده ی فیلم In Time ایده ی معرکه و در عین حال هولناکیه. این که تنها سرمایه ی آدم زمان باشد و برای به دست آوردن هر چیزی، حتی شارژ تلفن یا بلیت اتوبوس، مجبور باشی از عمر باقی مانده ات ( که زیاد هم نیست ) هزینه کنی ( که در واقع هم همینطور هست ) خیلی ترسناکه... و اگر این طور بود چقدر، قدر زمان مان را بیشتر می دانستیم و برای خرج کردنش دست و دلمان می لرزید. و یا نه... شاید... حتی در آن صورت هم فرقی نمی کرد ( مثل آن دوستِ قهرمان فیلم که از ده سال اهداییِ باد آورده اش، نه سالش را خرج کرد که، تا حد مرگ مست کند ) و ما باز هم سخاوتمندانه وقت و زندگیمان را هدر می دادیم. مثل ایده ی معرکه ی فیلم که هدر رفت.

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:16 توسط |

پ. ن. کدام کج سلیقه ای بین مسیر انحرافی و دست بالای دست، مسئول انتخاب سریال عید شبکه ی سه بوده؟! و چرا مسیر انحرافی انتخاب نشده؟

و تا کی تلویزیون قرار است بودجه اش را صرف ساخت سریال های غیر قابل تحملی مثل دست بالای دست و امثالش کند؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:53 توسط |

 

گیل : من امشب کمترین توجهی به کتابم ندارم. من فقط می خوام با تو توی پاریس قدم بزنم.

آدریانا : منم فراموش می کنم که تو یک توریستی.

....

آدریانا : هیچوقت نمی تونم تصمیم بگیرم که پاریس روزش قشنگ تره یا شبش.

گیل : نه نمی تونی. نمی شه یکی شون رو انتخاب کنی. می تونم برای هر کدومشون برات یک لیست دفاعیه ردیف کنم.

بعضی موقع ها فکر می کنم چطور یک نفر می تونه با کتاب نوشتن یا نقاشی کردن یا سمفونی یا مجسمه سازی با یک شهر فوق العاده رقابت بکنه.

نمی شه. چون... به دور و برت نگاه کن، همه ی خیابون ها، همه ی بولوارها، هر کدومشون توی فرم هنری خودشون هستن. و وقتی که تو می دونی توی این دنیای سرد، خشن و بی معنی پاریس وجود داره، چراغ ها هستش، منظورم اینه که بی خیال، هیچ اتفاقی توی نپتون یا سیاره مشتری نمی افته... اما تو می تونی این چراغ ها رو ببینی، کافه ها... و مردمی که مشروب می خورن و آواز می خونن رو ببینی.

منظورم اینه که همه ی ما می دونیم پاریس بهترین نقطه در تمام جهانه.

آدریانا : این یه شعره.

گیل : اوه بی خیال، تو فقط خیلی مهربونی. من هذیون هامو شعر حساب نمی کنم. هر چند به نظر خوب گفتم.

Midnight in Paris


- می شه لطفا یکی از وودی آلن بخواهد در مورد یکی از شهرهای ما هم یک فیلم بسازد. شیراز، اصفهان، تهران یا... یکی از همین فیلم رنگ رنگی خوشگل ها؟

- نمی دانم اگر قبل تر پاریس جشن بیکران را نخوانده باشی، یا اگر از قبل در مورد این آدمها و این مکانها، در مورد خانه ی گرترود اشتاین، در مورد کتابفروشی شکسپیر و شرکا... چیزی نخوانده باشی، باز هم این فیلم این قدر می چسبد؟

- باید وودی آلن باشی تا بتوانی در یک فیلم که کلش 90 دقیقه بیشتر نیست، آن همه غول ادبی و هنری را به بازی بگیری. تازه ادعا کنی که قهرمان فیلمت ایده ی یکی از فیلمهای بونوئل را به ذهنش انداخته و تازه با مقاومتش هم روبرو شده!

- با همه ی این اوصاف، به نظر من اسکار فیلمنامه ی اورجینال، بیشتر حق جدایی بود تا نیمه شب در پاریسِ آقای آلن. فکر می کنم خودش هم این را قبول داشته باشد.

* عنوان مطلب نام کتابی از همینگوی است با ترجمه ی فرهاد غبرایی در مورد دوره ی زندگی همینگوی در پاریس دهه ی بیست. همان دوره ی طلایی که آن ماشین نیمه شب گیل را به آن می بَرَد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 10:55 توسط |